خداوندا: چگونه زیستن راتو به من بیاموز چگونه مردن راخودخواهم اموخت

 در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست، پس برخیز تا چنین مردمی بگریند ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم و وقتی که باید احساس کنیم، فکر می کنیم

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که "ای کاش" تکیه کلام پیریت نشود

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

چه داروی تلخی است وفاداری به خائن، صداقت با دروغگو، و مهربانی با سنگدل ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست، مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

اگر حق با شماست، خشمگین شدن نیازی نیست و اگر حق با شما نیست، هیـچ حقی برای عصبانی بودن ندارید ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها، اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

فریب مشابهت روز و شب*ها را نخوریم امروز، دیروز نیست و فردا امروز نمی*شود ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

برای دوست داشتن وقت لازم است، اما برای نفرت گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

گاه در زندگی، موقعیت هایی پیش میآید که انسان باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپــردازد.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: "مگه کوری؟"

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی، بدان که زندگی می کنی ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

هیچ انتظاری از کسی ندارم! و این نشان دهنده ی قدرت من نیست ! مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

برای زنده ماندن دو خورشید لازم است؛ یکی در آسمان و یکی در قلب ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمی ماند امـا آنچه خوب است همیشه زیباست ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

هیچ وقت رازت رو به کسی نگو؛ وقتی خودت نمیتونی حفظش کنی، چطور انتظار داری کس دیگه ای برات راز نگه داره؟

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

هیچ انسانی دوست نداره بمیره ! اما همه آرزو میکنن برن به بهشت. اما، یادمون میره که برای رفتن به بهشت اول باید مرد ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

از 3 نفر هرگز متنفر نباش : فروردینی ها، مهری*ها، اسفندی ها چـون بهتـرین هستند
سه نفر را هرگز نرنجون : اردیبهشتی ها، تیری ها، دی ـی ها چـون صادق هستند
سه نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت بیرون برن : شهریوری* ها، آذری* ها، آبانی ها چـون به درد دلت گوش میدهند
سه نفر رو هرگز از دست نده : مرداد ـی ها، خرداد ـی ها، بهمن ـی ها چـون دوست ِ واقعی هستند

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

زیباترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می ‏شوند؛ پس هر موقع در قسمتی تاریک از زندگی قرار گرفتی، بدان که خدا می‏ خواهد تصویری زیبا از تو بسازد.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نتیجه زندگی، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛ بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری ! بعد از چند روز به دوستی بعد از چند ماه به همکاری بعد از چند سال به همسایه ای ... اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم ! دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم. او که یگانه است و شایسته ...

+ نوشته شده در  جمعه دهم بهمن 1393ساعت 2:14  توسط علی | 
از شخصی پرسیدند: روزها و شب هایت چگونه می گذرد؟

 

با ناراحتی جواب داد: چه بگویم! امروز از گرسنگی مجبور شدم کوزه ی سفالی که یادگار سیصد ساله ی اجدادم بود بفروشم و نانی تهیه کنم..!

گفت: خداوند روزی ات را سیصد سال پیش کنار گذاشته و تو اینگونه ناشکری می کنی؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم بهمن 1393ساعت 2:11  توسط علی | 
خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد "محمد (ص) "

زیبایی حقیقت است و حقیقت زیبایی "افلاطون"


پس ظاهر و باطنمان زیبا باشد تا به حقیقت نزدیکتر باشیم


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 23:39  توسط علی | 
تن آدمی شریف است ، به جان آدمیت

نه همین لباس زیبا ست ، نشان آدمیت



اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی


چه میان نقش دیوار و میان آدمیت ؟


خور و خواب و خشم و شهوت ، شغب است و جهل و ظلمت


َحیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت



به حقیقت آدمی باش ، وگرنه مرغ باشد


که همی سخن بگوید ، به زبان آدمیت



مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی ؟


که فرشته ره ندارد ، به مقام آدمیت



اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد


همه عمر زنده باشی ، به روان آدمیت





رسد آدمی به جایی ، که بجز خدا نبیند


بنگر که تا چه حد است ، مکان آدمیت



َطیَران مرغ دیدی ؟ تو ز پای‌بند شهوت


به در آی تا ببینی ، َطیَران آدمیت





نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم


هم از آدمی شنیدیم ، بیان آدمیت


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 23:38  توسط علی | 


 

  


قفل صندوق خاطره هایم را می شکنم و صدای پرندگان را از درون صندوق بیرون می آورم.

صدایشان را بردیوار نازک دلم می نویسم، شعرم را از منقارشان وام می گیرم و در پی یافتن رویاها به راه می افتم.

بارانی از آفتاب بر سرم می بارد و من که در موج های نور شنا می کنم، در میان باد، در افق گم می شوم.

از میان شکاف واهمه ها می گذرم و به گذشته ها می روم تا هرچه را که می خواهم از آن جا بردارم.

به زمانی که با مادرم آشنا شدم. به لحظه ای که همه ی عمرم به خاطر می آورم.

مادرم، که هیچ نوری در آینه اش نمی شکست.

همان که در بازار مرگ زندگی می فروخت و در پایان نیز در گنداب انتظارش مرد و جشن تولد مرگش را در بهشت گرفت.

به بهشت نزدیک می شوم تا صدایش را بشنوم. سایه اش را می بینم که با چشمان پر از اشک به هیچ می نگرد.

اشک هایش را بر چشمانم می گذارم، به روحش دست می زنم و سنگ دلم را لای چرخ نگاهش می اندازم. تصویرم که در نگاهش افتاد، سکوتم را می شکنم.

آه  مادر!

زمان به دیروز و فردا کاری ندارد، زمان کارش پاسداری از دردهای ما است. داستان خشم های فرو خورده و صبر است، دوختن جامه های کوتاه به اندام های بلند است، داستان خط خوردن دفتر مشق دل ها است، تنها ماندن در زیر چتر باران است.

آه مادر، مزه ی نانم، رنگم!

به یاد داری آن را که در بیداری خوابش را می دیدم؟

همان که همیشه در آن سوی آینه ام بود؟  نزدیک تر از پوستم بود؟

همان که با واژه های همه ی کتاب ها برایش می نوشتم و نمی دانستم جوانی ام را در کنار بچگی اش نهاده ام.  

همان که بعدها، در آن پاییز ابدی که نورم را در تاریکی گم کردم، چشم هایش را با سیاهی شب سرمه کشید و به تلافی هرآن چه به او هدیه داده بودم، ذره ای از هیچ به من داد و گلدانم را شکست.

و من ِ خام که سنگینی آسمان تنم را تا کرده بود، باز مشتی یاس در کف دستش نهادم و با روح ترک خورده ام از ترس دیدن پشیمانی فقط رویم را برگرداندم و با چشمان پراز اشک های دلهره رنگم به تماشای خیال مشغول شدم.

یادت هست؟

گیرکرده در کلاف ابهام، تمام دفترم پرشده بود از کاشکی ها ...، آه ...، اگرها ... ، شاید ...،

در من،  هنوز چیزی زنده بود، در او، نیامده، مرده.

و اکنون،  

مثل آهویی که سال هاست در بیرون دروازه ی زمان مانده است، فسیل فریادهایم را در موزه ی تاریخ می گذارند.

آه مادر، چه قدر کوچک بود جهان!

در تنهایی اما، دنیا خیلی بزرگ تر است مادر،  خیلی.  

از رنگین کمان در آن خبری نیست، گلدانی در پنجره ام ندارم، اما دنیا خیلی بزرگ تر است.

و اکنون،

دیگر می دانم هر خیالی بهای خودش را دارد

و برای همیشه، در واقع آن لحظه ای است که فقط باید برسد تا در آن بتوانی به حقیقت دروغ بگویی.

امروز عقاب های افکار من دیگر به دور لاشه ی آن دروغ مقدس نمی چرخند و دریای خوشباوری من، از تشنگی هلاک شده است. اعتمادم را دیگر به کسی قرض نخواهم داد، چون نمایش تهوع آور حقیقت دروغین را تا پایان دیده ام و می دانم که اولین سنگ دیگر از روی دیوار افتاده است.

مادر،

امروز، من آن آینه ی جادویی را که می گفتند در آن می توان خود را دید یافته ام و این بار دیگر آن چیزی را که می دانم و همیشه می دانستم فراموش نخواهم کرد.

امروز من دیگر باورم را در زیر باران شسته ام و به جلاد خاطرات هم رشوه داده ام.

امروز دیگر

اول من،

و بعد هیچ کس دیگر.                                                                                                       

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 17:55  توسط علی | 



پرنده ای بر دامی نشسته،

پرپر می زند، به خانه برگشتنی نیست.

گربه ی سیاهی به آن سو می خزد،

چنگ هایش تیز، چشمانش گداخته.

روی درخت پریده، از آن بالا می رود.

به پرنده ی زبون نزدیک می شود.



پرنده می اندیشد: حال که چنین است

و گربه دیگر مرا خواهد درید،

پس وقتی تلف نکنم،

هنوز دوست دارم کمی چهچه بزنم

و همچون گذشته شادمان آواز سر دهم.

پرنده به گمانم اهل شوخی ست.



ویلهلم بوش
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 17:53  توسط علی | 


(درباره ی فریدون مشیری)

وقتی به شعر معاصر نگاه می‌كنم، مخصوصن در این جا كه هیچ كتابی و جُنگی و سفینه‌ای هم در اختیار من نیست، شاعران در برابرم در چند صف قرار می‌گیرند:

یك صف، صف شاعرانی است كه من با آن ها گریسته‌ام ؛ مثل گلچین گیلانی، حمیدی شیرازی، شهریار، لاهوتی، عارف قزوینی و چند تن دیگر.

یك صف، صف گویندگانی است كه با آن ها شادمانی داشته‌ام و خندیده‌ام، نه بر آن ها كه با آن ها و بر زمانه و تاریخ و آدم های مسخره ی روزگار از سیاستمدار خائن تا زاهد ریاكار و همه ی نمایندگان ارتجاع و دشمنان انسانیت شاعرانی مثل سیداشرف، ایرج، عشقی، روحانی، و افراشته و بهروز و چند تن دیگر.

یك صف، صف شاعرانی است كه شعرشان مثل چتری است كه روی سرت می‌گیری تا از رگبار لجنی كه روزگار بر سر و روی آدمیزادان پشنگ می‌كند، خود را محافظت كنی، مثل شعرهای بهار و پروین و عقاب خانلری و شعر چند تن دیگر.

یك صف هم صف شاعرانی است كه به تحسین سر و وضع هنرشان یا بعضی لحظه‌ها و تجربه‌های خصوصی‌شان می‌پردازی، مثل توللی (در بافت تاریخی «رها»)، سپهری (در حجم سبز)، فروغ (در تولدی دیگر)، و بعضی كارهای كوتاه و ژرف نیما .

یك صف هم صف شاعرانی است كه هر وقت نامشان را می‌شنوی یا دیوانشان را می‌بینی، با خودت می‌گویی: حیف از آن عمر كه در پای تو من سر كردم .

یك صف یك نفره هم هست كه ظاهرن در میان معاصران «دومی» ندارد و آن صف مهدی‌اخوان‌ثالث است كه از بعضی شعرهایش در شگفت می‌شوی . من از شعر بسیاری ازین شاعران، كه نام بردم، لذت می‌برم ولی در شگفت نمی‌شوم؛ جز از چند شعر اخوان، مثل «آنگاه پس از تندر»، « نماز»، و «سبز»، فریدون مشیری، در نظرمن، در همان صف شاعرانی است كه من با آن ها گریسته‌ام. شاعرانی كه مستقیمن با عواطف آدمی سروكار دارند، من بارها با شعر گلچین گیلانی گریسته‌ام، با شعر شهریار گریسته‌ام. با شعر حمیدی گریسته‌ام و با شعر مشیری نیز. شعری كه او در تصویر یاد كودكی‌های خویش در مشهد سروده است و به جست و جوی اجزای تصویر مادر خویش است كه در آینه‌های كوچك و بی كران سقف حرم حضرت رضا تجزیه شده، و او پس از پنجاه سال و بیش تر به جست و جوی آن ذره‌هاست. همین الان هم كه بندهایی از آن شعر از حافظه‌ام می‌گذرد، گریه‌ام می‌گیرد؛ شعر یعنی همین ولاغیر.

 از كاتارسیس Catharsis ارستویی تا Foregrounding صورت گرایان، همه همین ‌حرف را خواسته‌اند بگویند. اگر بعضی از ناقدان وطنی نخواسته‌اند این را بفهمند خاك برسرشان!

فریدون در همه ی دوره های عمر شاعری‌اش، از نظرگاه من، در همین صف ایستاده است و هرگز نخواسته است صفش را عوض كند. اصلن چرا عوض كند؟ مگر نگفته‌اند كه الذاتی لایعلل ولا‌یغیر. یكی از نخستین شعرهایی كه از فریدون در نوجوانی خواندم و مرا به گریه واداشت، شعری بود كه عنوان آن را اكنون به یاد ندارم و بدین‌ گونه آغاز می‌شد: ای همه گل های از سرما كبود / خنده‌هاتان را كه از لب‌ها ربود در "سخن" سال های ۳۵– ۱۳۳۴ به نظرم چاپ شده بود و این تاثیر و تاثر تا آخرین كارهای او، همچنان ادامه داشته است. نمی‌گویم: هر شعری كه از او خوانده‌ام حتمن متاثر شده‌ام و حتمن گریسته‌ام، ولی تاثیری كه بعضی از شعرهای او به خصوص شعرهای كوتاه او در طول سال ها، بر من داشته است، ازین‌ گونه بوده است: عاطفی و ساده، بی‌پیرایه‌ و مهربان. البته گاهی «ساختمان شعر» یا «زبان شعر» یا نوع «تصویرها» یا «رابطه ی حجم پیام و ظرفیت شعر» در تمام اجزا ممكن است با سلیقه ی كنونی من تطبیق نكند. به دَرَك كه نمی‌كند. مگر من كه هستم؟ ده‌ها هزار نفر شعر او را می‌خوانند و با شعر او همدلی دارند. من درین میان نباشم چه خواهد شد؟ به قول عین‌القضات همدانی: «از باغ امیر، گو خلالی كم گیر! »

یكی از امتیازهای فریدون بر بسیاری از شاعران عصر و هم‌نسلان او در این است كه شعرش با گذشت زمان افت نكرده بلكه در دوره ی پس از ۱۳۵۷ تنوع و جلوه ی به تری یافته است و اگر بخواهید برگزیده‌ای از شعرهای او فراهم كنید، از همه ی دوره های شاعری او، به راحتی می‌توان نمونه آورد، و همه ی نمونه‌ها در رده ی كارهای او خوب و شاخص خواهند بود. متاسفانه شعر معاصر فارسی، در ربع قرن اخیر، لحظه ی دشواری را تجربه می‌كند. امیدوارم به زودی ما شاعران۲۰– ۳۰ساله‌ای ( مثل اخوان و كسرایی و فروغ و مشیری چهل سال پیش) داشته باشیم كه بیایند و دنباله ی آن صف‌های نامبرده در بالا را تكمیل كنند، نه این كه كار آن ها را تقلید كنند. نه. بلكه با كارهای بدیع و نوآیین خویش بر شمار آن گونه شاعران كه مورد نیاز تاریخ و جامعه‌اند بیافزایند.

شاعرانی كه با شعرشان مثل شعر گلچین گیلانی و شهریار و حمیدی و مشیری بتوان گریست و یا با شعرشان مثل شعر عشقی و ایرج و افراشته بتوان شاد شد و خندید و یا از آن ها كه مثل بهار و پروین با شعرشان در برابر حوادث اجتماعی و تاریخی و اخلاقی چتر محافظتی بر سر میهن خویش بگشایند و یا مثل فروغ و سپهری ما را به تحسین تجربه‌های شخصی خود وادارند و از همه بیش تر به امید این كه شاعران جوانی داشته باشیم كه بعضی از شعرهاشان مثل بعضی از شعرهای مهدی اخوان ثالث مایه ی شگفتی شعرشناسان شود.

اكنون نزدیك به نیم سده است كه شعردوستان ایرانی و فارسی زبانان بیرون از مرزهای ایران، با شعر مشیری زیسته‌اند و گریسته‌اند و شاد شده‌اند و هنر او را – كه در گفتار و رفتار، یكی از نگاهبانان حرمت زبان پارسی و ارزش های ملی ماست – ستایش كرده‌اند. من نیز ازین راه دور به او و همه ی عاشقان ایران، سلام می‌فرستم.

- - -

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 17:51  توسط علی | 

در بنی اسرائیل عابدی بود ، شنید در آن نزدیکی درختی است که مردم آن را می پرستند ! عابد در خشم شد و از بهر خدا و تعصب در دین تبر بر دوش نهاد و رفت که درخت را ببرد ! ابلیس به صورت پیری بر او ظاهر شد و گفت : برو به کار عبادتت مشغول باش ، تو را چه کار به این کار ؟ عابد سخت بر او آویخت و او را بر زمین زد و بر سینه او بنشست ، ابلیس گفت : دست از من بدار تا تو را سخنی نیکو گویم ، دست از وی بداشت ، ابلیس گفت : این کار ، کار پیغمبران است نه تو ! عابد گفت : من از این کار بازنگردم و دوباره با ابلیس دست به یقه شد و او را به زمین زد . بار سوم ابلیس گفت : تو مردی درویش هستی این کار را به دیگران واگذار ، من روزی دو دینار زیر بالین تو گذارم که هم هزینه خود کنی و هم به دیگر عابدان دهی ، عابد پیش خود گفت : یک دینار آن صدقه دهم و دینار دیگر خود به کار برم و این کار بهتر از درخت برکندن است که مرا بدان نفرموده اند و من پیغمبر نیستم !

دیگر روز دو دینار زیر بالین خود دید و برگرفت ! تا روز سوم که هیچ دیناری بر بالین خود ندید ، تبر برداشت و عازم بریدن درخت شد . ابلیس در راه رسید و به او گفت : ای مرد این کار ، کار تو نیست و باهم در آویختند ، ابلیس او را بر زمین زد و بر سینه او نشست ، عابد پرسید : چه شد که آن دوبار من تو را بر زمین زدم و این بار درماندم ؟ گفت : اول برای خدا به اخلاص آمدی و خداوند تو را نیرومند ساخت ، اکنون از بهر دنیا خشم گرفتی و پیرو هوای نفس خود شدی ، لاجرم ناتوان شدی !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 14:37  توسط علی | 
           دکلمه شعری از قیصر امین پور با صدای دوست خوبم کاظم

 

پیش از این ها فکر می کردم خدا                       خانه ای دارد میان ابرها
.......

                                                                                 دانلود      

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 1:48  توسط علی | 
 

 

 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام

صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

در دنیا هیچ بن بستی نیست،یا راهی خواهم یافت ، یا راهی خواهم ساخت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 21:20  توسط علی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام علی هستم اهل وزاده شهرسرسبز وتاریخی ملایر
زادگاه وکیل الرعایاکریم خان زند
امیدوارم لحظات خوبی رادراین وبلاگ سپری کنید
منتظر نظرات وپیشنهادات شما برای بهترشدن وبلاگ هستم

پیوندهای روزانه
رازدلار
ریاضیات,هنرتفکر
وکیل الرعایا
عاشق تنها
بیماری اعتیاد خلاءروحانی(ملایربهبودی)
اسباب بازی,وسایل شعبده بازی,گیره,فیلم...
آپديت روزانه نود32
سايت تفريحي توپ جوکينگ
اندوه بی تو بودن
وبلاگ روانشناسی علی کاکاوند(ملایری)
سکوت شب
سرو شیراز(آروشا)
ملایر دیار وکیل الرعایا
خانه پدری(ملایر)
"مطالب اموزشی موفقیت"
خواندنی های جالب
موعود(خوش امدید)
پاتوق بچه های ملایر
سرزمین افکار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1393
مرداد 1391
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
آرشیو موضوعی
سخنان بزرگان
یافته های جدید محققان
روانشناسی
صدای سخن عشق
عمومی
پیوندها
اسیب های اجتماعی_اعتیاد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM