X
تبلیغات
نگاه آسمانی آرامش زمینی

نگاه آسمانی آرامش زمینی

خداوندا: چگونه زیستن راتو به من بیاموز چگونه مردن راخودخواهم اموخت

از سخنان الهی قمشه ای

خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد "محمد (ص) "

زیبایی حقیقت است و حقیقت زیبایی "افلاطون"


پس ظاهر و باطنمان زیبا باشد تا به حقیقت نزدیکتر باشیم


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 23:39  توسط علی  | 

غزلی از سعدی رضی الله عنه

تن آدمی شریف است ، به جان آدمیت

نه همین لباس زیبا ست ، نشان آدمیت



اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی


چه میان نقش دیوار و میان آدمیت ؟


خور و خواب و خشم و شهوت ، شغب است و جهل و ظلمت


َحیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت



به حقیقت آدمی باش ، وگرنه مرغ باشد


که همی سخن بگوید ، به زبان آدمیت



مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی ؟


که فرشته ره ندارد ، به مقام آدمیت



اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد


همه عمر زنده باشی ، به روان آدمیت





رسد آدمی به جایی ، که بجز خدا نبیند


بنگر که تا چه حد است ، مکان آدمیت



َطیَران مرغ دیدی ؟ تو ز پای‌بند شهوت


به در آی تا ببینی ، َطیَران آدمیت





نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم


هم از آدمی شنیدیم ، بیان آدمیت


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 23:38  توسط علی  | 

سقوط


 

  


قفل صندوق خاطره هایم را می شکنم و صدای پرندگان را از درون صندوق بیرون می آورم.

صدایشان را بردیوار نازک دلم می نویسم، شعرم را از منقارشان وام می گیرم و در پی یافتن رویاها به راه می افتم.

بارانی از آفتاب بر سرم می بارد و من که در موج های نور شنا می کنم، در میان باد، در افق گم می شوم.

از میان شکاف واهمه ها می گذرم و به گذشته ها می روم تا هرچه را که می خواهم از آن جا بردارم.

به زمانی که با مادرم آشنا شدم. به لحظه ای که همه ی عمرم به خاطر می آورم.

مادرم، که هیچ نوری در آینه اش نمی شکست.

همان که در بازار مرگ زندگی می فروخت و در پایان نیز در گنداب انتظارش مرد و جشن تولد مرگش را در بهشت گرفت.

به بهشت نزدیک می شوم تا صدایش را بشنوم. سایه اش را می بینم که با چشمان پر از اشک به هیچ می نگرد.

اشک هایش را بر چشمانم می گذارم، به روحش دست می زنم و سنگ دلم را لای چرخ نگاهش می اندازم. تصویرم که در نگاهش افتاد، سکوتم را می شکنم.

آه  مادر!

زمان به دیروز و فردا کاری ندارد، زمان کارش پاسداری از دردهای ما است. داستان خشم های فرو خورده و صبر است، دوختن جامه های کوتاه به اندام های بلند است، داستان خط خوردن دفتر مشق دل ها است، تنها ماندن در زیر چتر باران است.

آه مادر، مزه ی نانم، رنگم!

به یاد داری آن را که در بیداری خوابش را می دیدم؟

همان که همیشه در آن سوی آینه ام بود؟  نزدیک تر از پوستم بود؟

همان که با واژه های همه ی کتاب ها برایش می نوشتم و نمی دانستم جوانی ام را در کنار بچگی اش نهاده ام.  

همان که بعدها، در آن پاییز ابدی که نورم را در تاریکی گم کردم، چشم هایش را با سیاهی شب سرمه کشید و به تلافی هرآن چه به او هدیه داده بودم، ذره ای از هیچ به من داد و گلدانم را شکست.

و من ِ خام که سنگینی آسمان تنم را تا کرده بود، باز مشتی یاس در کف دستش نهادم و با روح ترک خورده ام از ترس دیدن پشیمانی فقط رویم را برگرداندم و با چشمان پراز اشک های دلهره رنگم به تماشای خیال مشغول شدم.

یادت هست؟

گیرکرده در کلاف ابهام، تمام دفترم پرشده بود از کاشکی ها ...، آه ...، اگرها ... ، شاید ...،

در من،  هنوز چیزی زنده بود، در او، نیامده، مرده.

و اکنون،  

مثل آهویی که سال هاست در بیرون دروازه ی زمان مانده است، فسیل فریادهایم را در موزه ی تاریخ می گذارند.

آه مادر، چه قدر کوچک بود جهان!

در تنهایی اما، دنیا خیلی بزرگ تر است مادر،  خیلی.  

از رنگین کمان در آن خبری نیست، گلدانی در پنجره ام ندارم، اما دنیا خیلی بزرگ تر است.

و اکنون،

دیگر می دانم هر خیالی بهای خودش را دارد

و برای همیشه، در واقع آن لحظه ای است که فقط باید برسد تا در آن بتوانی به حقیقت دروغ بگویی.

امروز عقاب های افکار من دیگر به دور لاشه ی آن دروغ مقدس نمی چرخند و دریای خوشباوری من، از تشنگی هلاک شده است. اعتمادم را دیگر به کسی قرض نخواهم داد، چون نمایش تهوع آور حقیقت دروغین را تا پایان دیده ام و می دانم که اولین سنگ دیگر از روی دیوار افتاده است.

مادر،

امروز، من آن آینه ی جادویی را که می گفتند در آن می توان خود را دید یافته ام و این بار دیگر آن چیزی را که می دانم و همیشه می دانستم فراموش نخواهم کرد.

امروز من دیگر باورم را در زیر باران شسته ام و به جلاد خاطرات هم رشوه داده ام.

امروز دیگر

اول من،

و بعد هیچ کس دیگر.                                                                                                       

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 17:55  توسط علی  | 

پرنده




پرنده ای بر دامی نشسته،

پرپر می زند، به خانه برگشتنی نیست.

گربه ی سیاهی به آن سو می خزد،

چنگ هایش تیز، چشمانش گداخته.

روی درخت پریده، از آن بالا می رود.

به پرنده ی زبون نزدیک می شود.



پرنده می اندیشد: حال که چنین است

و گربه دیگر مرا خواهد درید،

پس وقتی تلف نکنم،

هنوز دوست دارم کمی چهچه بزنم

و همچون گذشته شادمان آواز سر دهم.

پرنده به گمانم اهل شوخی ست.



ویلهلم بوش
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 17:53  توسط علی  | 

شاعرانی كه با آن ها گریسته‌ام


(درباره ی فریدون مشیری)

وقتی به شعر معاصر نگاه می‌كنم، مخصوصن در این جا كه هیچ كتابی و جُنگی و سفینه‌ای هم در اختیار من نیست، شاعران در برابرم در چند صف قرار می‌گیرند:

یك صف، صف شاعرانی است كه من با آن ها گریسته‌ام ؛ مثل گلچین گیلانی، حمیدی شیرازی، شهریار، لاهوتی، عارف قزوینی و چند تن دیگر.

یك صف، صف گویندگانی است كه با آن ها شادمانی داشته‌ام و خندیده‌ام، نه بر آن ها كه با آن ها و بر زمانه و تاریخ و آدم های مسخره ی روزگار از سیاستمدار خائن تا زاهد ریاكار و همه ی نمایندگان ارتجاع و دشمنان انسانیت شاعرانی مثل سیداشرف، ایرج، عشقی، روحانی، و افراشته و بهروز و چند تن دیگر.

یك صف، صف شاعرانی است كه شعرشان مثل چتری است كه روی سرت می‌گیری تا از رگبار لجنی كه روزگار بر سر و روی آدمیزادان پشنگ می‌كند، خود را محافظت كنی، مثل شعرهای بهار و پروین و عقاب خانلری و شعر چند تن دیگر.

یك صف هم صف شاعرانی است كه به تحسین سر و وضع هنرشان یا بعضی لحظه‌ها و تجربه‌های خصوصی‌شان می‌پردازی، مثل توللی (در بافت تاریخی «رها»)، سپهری (در حجم سبز)، فروغ (در تولدی دیگر)، و بعضی كارهای كوتاه و ژرف نیما .

یك صف هم صف شاعرانی است كه هر وقت نامشان را می‌شنوی یا دیوانشان را می‌بینی، با خودت می‌گویی: حیف از آن عمر كه در پای تو من سر كردم .

یك صف یك نفره هم هست كه ظاهرن در میان معاصران «دومی» ندارد و آن صف مهدی‌اخوان‌ثالث است كه از بعضی شعرهایش در شگفت می‌شوی . من از شعر بسیاری ازین شاعران، كه نام بردم، لذت می‌برم ولی در شگفت نمی‌شوم؛ جز از چند شعر اخوان، مثل «آنگاه پس از تندر»، « نماز»، و «سبز»، فریدون مشیری، در نظرمن، در همان صف شاعرانی است كه من با آن ها گریسته‌ام. شاعرانی كه مستقیمن با عواطف آدمی سروكار دارند، من بارها با شعر گلچین گیلانی گریسته‌ام، با شعر شهریار گریسته‌ام. با شعر حمیدی گریسته‌ام و با شعر مشیری نیز. شعری كه او در تصویر یاد كودكی‌های خویش در مشهد سروده است و به جست و جوی اجزای تصویر مادر خویش است كه در آینه‌های كوچك و بی كران سقف حرم حضرت رضا تجزیه شده، و او پس از پنجاه سال و بیش تر به جست و جوی آن ذره‌هاست. همین الان هم كه بندهایی از آن شعر از حافظه‌ام می‌گذرد، گریه‌ام می‌گیرد؛ شعر یعنی همین ولاغیر.

 از كاتارسیس Catharsis ارستویی تا Foregrounding صورت گرایان، همه همین ‌حرف را خواسته‌اند بگویند. اگر بعضی از ناقدان وطنی نخواسته‌اند این را بفهمند خاك برسرشان!

فریدون در همه ی دوره های عمر شاعری‌اش، از نظرگاه من، در همین صف ایستاده است و هرگز نخواسته است صفش را عوض كند. اصلن چرا عوض كند؟ مگر نگفته‌اند كه الذاتی لایعلل ولا‌یغیر. یكی از نخستین شعرهایی كه از فریدون در نوجوانی خواندم و مرا به گریه واداشت، شعری بود كه عنوان آن را اكنون به یاد ندارم و بدین‌ گونه آغاز می‌شد: ای همه گل های از سرما كبود / خنده‌هاتان را كه از لب‌ها ربود در "سخن" سال های ۳۵– ۱۳۳۴ به نظرم چاپ شده بود و این تاثیر و تاثر تا آخرین كارهای او، همچنان ادامه داشته است. نمی‌گویم: هر شعری كه از او خوانده‌ام حتمن متاثر شده‌ام و حتمن گریسته‌ام، ولی تاثیری كه بعضی از شعرهای او به خصوص شعرهای كوتاه او در طول سال ها، بر من داشته است، ازین‌ گونه بوده است: عاطفی و ساده، بی‌پیرایه‌ و مهربان. البته گاهی «ساختمان شعر» یا «زبان شعر» یا نوع «تصویرها» یا «رابطه ی حجم پیام و ظرفیت شعر» در تمام اجزا ممكن است با سلیقه ی كنونی من تطبیق نكند. به دَرَك كه نمی‌كند. مگر من كه هستم؟ ده‌ها هزار نفر شعر او را می‌خوانند و با شعر او همدلی دارند. من درین میان نباشم چه خواهد شد؟ به قول عین‌القضات همدانی: «از باغ امیر، گو خلالی كم گیر! »

یكی از امتیازهای فریدون بر بسیاری از شاعران عصر و هم‌نسلان او در این است كه شعرش با گذشت زمان افت نكرده بلكه در دوره ی پس از ۱۳۵۷ تنوع و جلوه ی به تری یافته است و اگر بخواهید برگزیده‌ای از شعرهای او فراهم كنید، از همه ی دوره های شاعری او، به راحتی می‌توان نمونه آورد، و همه ی نمونه‌ها در رده ی كارهای او خوب و شاخص خواهند بود. متاسفانه شعر معاصر فارسی، در ربع قرن اخیر، لحظه ی دشواری را تجربه می‌كند. امیدوارم به زودی ما شاعران۲۰– ۳۰ساله‌ای ( مثل اخوان و كسرایی و فروغ و مشیری چهل سال پیش) داشته باشیم كه بیایند و دنباله ی آن صف‌های نامبرده در بالا را تكمیل كنند، نه این كه كار آن ها را تقلید كنند. نه. بلكه با كارهای بدیع و نوآیین خویش بر شمار آن گونه شاعران كه مورد نیاز تاریخ و جامعه‌اند بیافزایند.

شاعرانی كه با شعرشان مثل شعر گلچین گیلانی و شهریار و حمیدی و مشیری بتوان گریست و یا با شعرشان مثل شعر عشقی و ایرج و افراشته بتوان شاد شد و خندید و یا از آن ها كه مثل بهار و پروین با شعرشان در برابر حوادث اجتماعی و تاریخی و اخلاقی چتر محافظتی بر سر میهن خویش بگشایند و یا مثل فروغ و سپهری ما را به تحسین تجربه‌های شخصی خود وادارند و از همه بیش تر به امید این كه شاعران جوانی داشته باشیم كه بعضی از شعرهاشان مثل بعضی از شعرهای مهدی اخوان ثالث مایه ی شگفتی شعرشناسان شود.

اكنون نزدیك به نیم سده است كه شعردوستان ایرانی و فارسی زبانان بیرون از مرزهای ایران، با شعر مشیری زیسته‌اند و گریسته‌اند و شاد شده‌اند و هنر او را – كه در گفتار و رفتار، یكی از نگاهبانان حرمت زبان پارسی و ارزش های ملی ماست – ستایش كرده‌اند. من نیز ازین راه دور به او و همه ی عاشقان ایران، سلام می‌فرستم.

- - -

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 17:51  توسط علی  | 

عابد وابلیس

در بنی اسرائیل عابدی بود ، شنید در آن نزدیکی درختی است که مردم آن را می پرستند ! عابد در خشم شد و از بهر خدا و تعصب در دین تبر بر دوش نهاد و رفت که درخت را ببرد ! ابلیس به صورت پیری بر او ظاهر شد و گفت : برو به کار عبادتت مشغول باش ، تو را چه کار به این کار ؟ عابد سخت بر او آویخت و او را بر زمین زد و بر سینه او بنشست ، ابلیس گفت : دست از من بدار تا تو را سخنی نیکو گویم ، دست از وی بداشت ، ابلیس گفت : این کار ، کار پیغمبران است نه تو ! عابد گفت : من از این کار بازنگردم و دوباره با ابلیس دست به یقه شد و او را به زمین زد . بار سوم ابلیس گفت : تو مردی درویش هستی این کار را به دیگران واگذار ، من روزی دو دینار زیر بالین تو گذارم که هم هزینه خود کنی و هم به دیگر عابدان دهی ، عابد پیش خود گفت : یک دینار آن صدقه دهم و دینار دیگر خود به کار برم و این کار بهتر از درخت برکندن است که مرا بدان نفرموده اند و من پیغمبر نیستم !

دیگر روز دو دینار زیر بالین خود دید و برگرفت ! تا روز سوم که هیچ دیناری بر بالین خود ندید ، تبر برداشت و عازم بریدن درخت شد . ابلیس در راه رسید و به او گفت : ای مرد این کار ، کار تو نیست و باهم در آویختند ، ابلیس او را بر زمین زد و بر سینه او نشست ، عابد پرسید : چه شد که آن دوبار من تو را بر زمین زدم و این بار درماندم ؟ گفت : اول برای خدا به اخلاص آمدی و خداوند تو را نیرومند ساخت ، اکنون از بهر دنیا خشم گرفتی و پیرو هوای نفس خود شدی ، لاجرم ناتوان شدی !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 14:37  توسط علی  | 

دانلود دکلمه

           دکلمه شعری از قیصر امین پور با صدای دوست خوبم کاظم

 

پیش از این ها فکر می کردم خدا                       خانه ای دارد میان ابرها
.......

                                                                                 دانلود      

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 1:48  توسط علی  | 

به خاطرخدا مزرعه راشخم نزن....

 

 

 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام

صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

در دنیا هیچ بن بستی نیست،یا راهی خواهم یافت ، یا راهی خواهم ساخت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 21:20  توسط علی  | 

اصول محبت

۱. اگر مي خواهيد دوستتان بدارند، دوست بداريد و دوست داشتني هم باشيد.

2. ما نمي توانيم فقط براي خودمان زندگي كنيم ؛ هزاران رشته ما را به همنوعانمان پيوند مي دهد. به ياري همين رشته هاي حساس است كه اعمال ما منتقل مي شود وبه صورت واكنش به ما باز مي گردد.

3.در اين جهان نياز به دوست داشتن و ستايش شدن ، بيش از نياز به نان است .

4. دوست داشتن نيز نظير عبادت كردن، همچنان كه عمل است يك نيروي شفا دهنده و خلاّق  نيز به شمار مي آيد.

5. شما مي توانيد با علاقه مند شدن به مردم در طي دو ماه آن قدر دوست پيدا كنيد كه درعرض دو سال نمي توانيد همان تعداد را به خود علاقه مند سازيد.

6. با زبان خوش و مهرباني مي توانيد فيلي را با مويي بكشيد.

7. روش و دستورالعملي وجود ندارد، شما دوست داشتن را فقط با دوست داشتن ياد مي گيريد.

8. تا زماني كه انسان بتواند ستايش كند و دوست بدارد جوان مي ماند.

9. جاي تأسف است كه كسي ما را دوست نداشته باشد. ولي تأسف بالاتر از آن ، اين است كه قادر نباشيم دوست بداريم.

10. با نيكي كردن به  دشمنانت آنها را به دوست تبديل كن.

11. خوشرويي و چهره ي گشاده وسيله كسب محبت است.

12. بين خود و خويشانتان تجديد محبت كنيد ، اگر چه با سلام كردن باشد.

13. خردمندان كساني هستند كه بدي ها را با خوبي رفع مي كنند و به اين ترتيب نفرت ها را به دوستي تبديل مي كنند.

14. دين عين محبت و محبت عين دين است .

15. صميميت راستين تنها در صورتي نيرويي مثبت است كه آميزه قدرت ها و نيروهاي شخصي با ديگران  و به منظور رشد و كمال مدام هر يك از آنها باشد.

 

حرف آخر : سعي كن چيزي را كه دوست داري به دست بياوري وگرنه مجبور خواهي شد چيزي را كه بدست آورده اي دوست داشته باشي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 20:20  توسط علی  | 

تغییر نگرشها

با سرزنش نکردن خود روابطم را با خويشتن بهبود مي بخشم.

   

    *با رها کردن قضاوت درباره ديگران پيوستن به ديگران را به جاي جدايي از آنان و خويش بر مي گزينم.

   

    *کليه تصاويري را که از ديگران ساخته ام در هم مي شکنم

   

    *انتخاب مي کنم که به ياد آورم ميزان گفتار و کارهايم در روابطم مهم نيست بلکه عشقي که در گفتار و کردارم نهفته است در روابطم اهميت فراوان دارد.

   

    *کلماتي که در روابطم بر مي گزينم تعيين مي کند که خواهان جدايي هستم يا پيوستن

   

    *به ياري روابطم مي توانم عشق بي قيد و شرط را احساس کنم

   

    *امروز انتخاب مي کنم که به ياد آورم شايسته شادي هستم

   

    *امروز انتخاب مي کنم در روابطم خود را قرباني نبينم و مسووليت زندگيم را بپذيرم.

   

    *هر گاه گرفتار گذشته يا آينده مي شوم انتخاب مي کنم به ياد آورم فقط در زمان حال مي توان عشق احساس کرد.

   

    *مي توانم در همه روابطم عشق را به جاي ترس انتخاب کنم

 

 

 

حرف آخر: زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به انها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچوقت نصيبمان نشود.براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را دريابي.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 20:12  توسط علی  |